منصرحلغتنامه دهخدامنصرح . [ م ُ ص َ رِ ] (ع ص ) پیدا و آشکار شونده .(آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). پیداو آشکار شده . (ناظم الاطباء). رجوع به انصراح شود.
منسرحلغتنامه دهخدامنسرح . [ م ُ س َرِ ] (ع ص ) مرد با هم پاگشاده ٔ ستان خفته . (منتهی الارب ) (آنندراج ). مرد ستان خفته پاها را از هم گشاده .(ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ||
منسرحفرهنگ انتشارات معین(مُ سَ رِ) [ ع . ] (اِفا.) 1 - حیوان تند و آسان رونده . 2 - یکی از بحرهای عروضی .
منصرف شدنفرهنگ مترادف و متضاد۱. ترک کردن، چشمپوشی کردن، صرفنظر کردن(ازقصد و میل) ۲. انصراف حاصل کردن، برگشتن، عدول کردن
مُعَوِّقِينَفرهنگ واژگان قرآنمنصرف کنندگان - تأخیر اندازندگان - باز دارندگان -به تعویق اندازندگان - امروز وفردا کنندگان (معوقين اسم فاعل از تعويق است )
مصرحلغتنامه دهخدامصرح . [ م ُ ص َرْ رَ ] (ع ص ) آشکارکرده . هویدا. آشکار. روشن . فاش . بی پرده . صریح . بصراحت . (یادداشت مؤلف ) : امیر را آگاه کردند و مصرح بگفتند که کار از دس
مصرحلغتنامه دهخدامصرح . [ م ُ ص َرْ رِ ] (ع ص ) کسی که آشکار سخن می گوید. (ناظم الاطباء). آنکه گشاده و روشن سخن گوید. (از منتهی الارب ).- یوم مصرح ؛ روز بی ابروباد. (منتهی الار
مصرحةلغتنامه دهخدامصرحة. [ م ُ ص َرْ رَ ح َ ] (ع ص ) تأنیث مصرح .صریح . (یادداشت مؤلف ). رجوع به صریح و مصرح شود.
منصاحلغتنامه دهخدامنصاح . [ م ُ] (ع ص ) آبی که فراگیرد سطح زمین را. (ناظم الاطباء). آب روان و جاری بر روی زمین . (از اقرب الموارد).