منسوقلغتنامه دهخدامنسوق . [ م َ ] (ع ص ) ترتیب داده شده . (آنندراج ). مرتب و منظم و منظوم . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
منسوخفرهنگ مترادف و متضاد۱. نسخ، نسخشده، باطلگردیده، فسخشده ۲. ازبینرفته، ورافتاده، نامتداول، نارایج، دمده ≠ رایج، مد
منصورلغتنامه دهخدامنصور. [ م َ ] (اِخ ) ابن نصربن عبدالرحیم کاغذی ، از مردم سمرقند و کاغذ منصوری منسوب بدوست . (از یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به منصوری شود.
منصوریلغتنامه دهخدامنصوری . [ م َ ری ی ] (ص نسبی ) منسوب است به منصورة. (از انساب سمعانی ). رجوع به منصورة شود.
منصوریلغتنامه دهخدامنصوری . [ م َ ] (ص نسبی ، اِ) منسوب به منصور. (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به منصور شود. || قسمی آواز. یکی از گوشه های چهارگاه . (از یادداشت مرحوم دهخدا). || قس