منسجمفرهنگ مترادف و متضادانسجامیافته، باانسجام، ساختاریافته، پیوسته، سیستماتیک، مدون، نظاممند، یکپارچه ≠ غیرمنسجم
منسجملغتنامه دهخدامنسجم . [ م ُ س َ ج ِ ] (ع ص ) آب و اشک روان شونده . (غیاث ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). رجوع به انسجام شود. || منتظم (در کلام ). (یادداشت مرحوم دهخدا).
اَبَرانگارهparadigmواژههای مصوب فرهنگستانمجموعهای منسجم از مفروضات حاکم بر ادراک ما از موضوعی خاص در یک دورة زمانی مشخص
اجتماعcommunityواژههای مصوب فرهنگستانمجموعهای منسجم از افراد برخوردار از روابط نزدیک و مناسبات اجتماعی برپایۀ شماری از مشترکات، بهویژه حس تعلق به هویتی مشترک
حزبگردانانpolitical machine, party machineواژههای مصوب فرهنگستانگروهی منسجم از اعضای وفادار و فعال و گاه تماموقت یک حزب که برای جمعآوری رأی و تحقق اهداف حزب فعالیت میکنند
اطلس حریقfire atlasواژههای مصوب فرهنگستانمجموعۀ منسجمی از نقشهها و نمودارها و آمارهای مربوط به آتشسوزیها که مبنای برنامۀ مقابله با آتش قرار میگیرد