منسلغتنامه دهخدامنس . [ م ِن ِ ] (اِخ ) شکل یونانی شده ٔ «من-ه ئ-ی » . بر اساس روایت کهن مصریان او اولین فرعون مصر و موجد اتحاد و یکپارچگی کشور مصر بود و شهر ممفیس را بر دلتای
منسلغتنامه دهخدامنس . [ م َ ن َ ] (ع اِمص ) شادی و خرسندی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). نشاط. (اقرب الموارد). || (مص ) شادمان گردیدن . (از ناظم الاطباء).
منس-علغتنامه دهخدامنس-ع. [ م ِ س َ ] (ع اِ) باد شمال . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
منس کلالغتنامه دهخدامنس کلا. [ م َ ن ِ ک ِ ] (اِخ ) نام فعلی این روستا «سرون محله » است که در چهارده هزارگزی باختر بابل واقع است و 165 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3).
مَنسَکاًفرهنگ واژگان قرآنعبادت (کلمه منسک مصدر ميمي ، و اسم زمان و مکان است از نسک و در عبارت "فَإِذَا قَضَيْتُم مَّنَاسِکَکُمْ فَـﭑذْکُرُواْ ﭐللَّهَ " مصدر ميمي و به معناي عبادت است ،
مَّنسِيّاًفرهنگ واژگان قرآنمورد فراموشی واقع شده ازروی بی اعتنایی (کلمه نسي - به فتحه و به کسره نون - بر وزن وتر و وتر ، به معناي هر چيز حقير و ناچيزي است که بايد فراموش شود ، و معناي عبا
منس-علغتنامه دهخدامنس-ع. [ م ِ س َ ] (ع اِ) باد شمال . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
منس کلالغتنامه دهخدامنس کلا. [ م َ ن ِ ک ِ ] (اِخ ) نام فعلی این روستا «سرون محله » است که در چهارده هزارگزی باختر بابل واقع است و 165 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3).
منصورلغتنامه دهخدامنصور. [ م َ ] (اِخ ) ابن نصربن عبدالرحیم کاغذی ، از مردم سمرقند و کاغذ منصوری منسوب بدوست . (از یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به منصوری شود.
منصوریلغتنامه دهخدامنصوری . [ م َ ری ی ] (ص نسبی ) منسوب است به منصورة. (از انساب سمعانی ). رجوع به منصورة شود.
منصوریلغتنامه دهخدامنصوری . [ م َ ] (ص نسبی ، اِ) منسوب به منصور. (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به منصور شود. || قسمی آواز. یکی از گوشه های چهارگاه . (از یادداشت مرحوم دهخدا). || قس