منزویدیکشنری فارسی به انگلیسیcloistered, close , Godforsaken, lone, out-of-the-way, secluded, unsociable, sequestered
منزویلغتنامه دهخدامنزوی . [ م ُ زَ ] (ع ص ) به یک سو شونده از خلق و گوشه نشین . (غیاث )(آنندراج ). دورشونده و در زاویه ٔ خانه قرارگرفته و گوشه نشین و گوشه گیر و یک سوشده از مردما
زاویه نشینفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهمنزوی؛ گوشهگیر؛ آنکه از مردم دوری گزیند و در خانقاه به عبادت و ذکر مشغول شود.
حفاظگذاری الکترواستاتیکیelectrostatic shielding 1واژههای مصوب فرهنگستانمنزوی کردن یا ایمنسازی ناحیۀ معینی از فضا در برابر نفوذ میدان الکتریکی خارجی
isolateدیکشنری انگلیسی به فارسیمنزوی، مجزا کردن، منفرد کردن، سوا کردن، در قرنطینه نگاهداشتن، تنها گذاردن، عایق دار کردن
گوشهگیرفرهنگ فارسی طیفیمقوله: احساسات بین فردی منزوی، گوشهنشین، ایزوله، معتکف، تارک دنیا، درویش، ریاضتکش انزواطلب، مردمگریز بازنشسته محجبه، آفتاب مهتاب ندیده، محفوظ