منزلفرهنگ مترادف و متضاد۱. جا، مکان ۲. جایگاه، مقام ۳. بیت، خانه، دار، دولتسرا، سامان، سرا، کاشانه، ماوا، مسکن، موطن، نشیمن، وثاق، یورت ۴. مرحله ۵. اهلبیت، زن و فرزندان ۶. مقصد، هدف ۷.
منزلدیکشنری فارسی به انگلیسیaccommodations, domestic, domicile, dwelling, home, house, place, quarters, residence, rooms, step
منزللغتنامه دهخدامنزل . [ م َ زِ ] (ع اِ) جای فرودآمدن . (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). جای فرودآمدن لیکن اکثر به معنی جایی مستعمل است که مسافران بجهت خواب و آ
خانه گرفتنلغتنامه دهخداخانه گرفتن . [ ن َ / ن ِ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) منزل کردن . در محلی اقامت کردن . در جایی سکنی گزیدن : همواره پر از پیخ است آن چشم فژاگن گویی که دو جغد آنجا بر
سرافرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. خانه؛ جا؛ مکان؛ منزل.۲. خانۀ بزرگ. سرای بقا: [قدیمی، مجاز] = سرای پسین سرای پسین: [قدیمی، مجاز] آخرت؛ جهان دیگر. سرای جاوید: [مجاز] دنیای دیگر؛ عالم دیگر؛ ب
باخبرلغتنامه دهخداباخبر. [ خ َ ب َ ] (ص مرکب ) آگاه . مطلع. واقف . مستحضر. خبردار. (آنندراج ). ملتفت . هوشیار. (ناظم الاطباء) : نجات آخرت را چاره گر باش درین منزل ز رفتن باخبر با
تاج الدینلغتنامه دهخداتاج الدین . [ جُدْ دی ] (اِخ ) (رئیس ...) از بزرگان ارکان دولت امیرشیخ ابواسحاق اینجو بود که پس از شکست امیر شیخ به دست امیر مبارزالدین محمد مظفر اسیر و کشته شد
اسحاقلغتنامه دهخدااسحاق . [ اِ ] (اِخ ) ابن محمد نهرجوری مکنی به ابویعقوب . نامش اسحاق است و پدرش محمد از اجلاء مشایخ و بزرگان علماست . علوم ظاهر و باطن و زهد و تقوی با هم جمع دا