منزغةلغتنامه دهخدامنزغة. [ م ِ زَ غ َ ] (ع ص ) رجوع به مِنزَغ شود. || (اِ) پر کلیچه و نان که از پرهای مرغ یا آهن باشد. (منتهی الارب ). دسته پرهایی که بدان کلیچه و نان را نقش کنند
منزهفرهنگ مترادف و متضاد۱. پاک، پاکیزه، مقدس، مهذب، نظیف ۲. بری، مبرا ۳. پاکدامن ۴. بیآلایش ≠ ناپاک، نامنزه
منزغلغتنامه دهخدامنزغ . [ م ِزَ ] (ع ص ) رجل منزغ ؛ آنکه تباهی افکند و برآغالاند مردم را و کذلک رجل منزغة. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || آنکه غیبت کند م
نزاغلغتنامه دهخدانزاغ .[ ن َزْ زا ] (ع ص ) آنکه تباهی افکند و برآغالاند مردم را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). که بین مردم فساد کند و مردم را بر یکدیگر بشوراند. (از