مندهلغتنامه دهخدامنده . [ م َ دَ / دِ ] (اِ) سبو و کوزه ٔ دسته شکسته بود. (لغت فرس چ اقبال ص 475). کوزه و سبوی بی دسته و گردن شکسته را می گویند. (برهان ) (ناظم الاطباء). سبو و ک
مندهیرلغتنامه دهخدامندهیر. [ م َ ] (اِخ ) نام شهری بوده از بلاد هندوستان و گجرات که به دست سپاه سلطان محمود غزنوی مفتوح گردیده ... (انجمن آرا) (آنندراج ) : چو مندهیر که در مندهیر
مندهنلغتنامه دهخدامندهن . [ م ُ دَ هَِ ] (ع ص ) آنکه بر خود روغن می مالد. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ).
مندهیرلغتنامه دهخدامندهیر. [ م َ ] (اِخ ) نام شهری بوده از بلاد هندوستان و گجرات که به دست سپاه سلطان محمود غزنوی مفتوح گردیده ... (انجمن آرا) (آنندراج ) : چو مندهیر که در مندهیر
مندهنلغتنامه دهخدامندهن . [ م ُ دَ هَِ ] (ع ص ) آنکه بر خود روغن می مالد. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ).
قاسملغتنامه دهخداقاسم .[ س ِ ] (اِخ ) ابن مندةبن کوشیذ ضریر. در محله ٔ کلکه می نشست . وی از سعدویه و شاذ کوفی و سهل بن عثمان روایت کند. در آخر عمر به تخلیط مذهب دچار شد و او را
اصبهانیلغتنامه دهخدااصبهانی .[ اِ ب َ ] (اِخ ) عبدالرحمن بن محمدبن اسحاق بن محمدبن یحیی مندة ابراهیم حافظ ابوالقاسم اصبهانی . متوفی بسال 470 هَ . ق . از عالمان دین و حدیث بود. او ر