منحدرلغتنامه دهخدامنحدر. [ م ُ ح َ دَ / م ُ ح َ دُ / م ُ ح ُ دُ ] (ع اِ) جایی که از آنجا فرود روند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). جایی که از آنجا فرودمی روند و به
منحدرلغتنامه دهخدامنحدر. [ م ُ ح َ دِ ] (ع ص ) از بالا به زیر آینده . (غیاث ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). از بالا به نشیب درآمده و سرازیرشونده . (ناظم الاطباء) :
منحدردیکشنری عربی به فارسیتخته سنگ , صخره , خم کردن , کج کردن , متمايل شدن , مستعد شدن , سرازير کردن , شيب دادن , متمايل کردن , شيب , صخره پرتگاه , پرتگاه , سراشيبي تند , شيب دار , زمين
منحصراًلغتنامه دهخدامنحصراً. [ م ُ ح َ ص ِ رَن ْ ] (ع ق ) اختصاصاً. بطور انحصار: هنر زری بافی منحصراً متعلق به ایرانیان است .
منحرففرهنگ مترادف و متضاد۱. بیراههرو، فاسد، خراب، آنکاره، پالانکج، سستقدم، کجرو، گمراه، منحط ۲. انحرافدار، قیقاج، متمایل، ناراست ۳. ملحد ≠ مهتدی
منحرف شدنفرهنگ مترادف و متضاد۱. فاسد شدن، خراب شدن، منحط شدن، آنکارهشدن ۲. بیراهه رفتن، گمراه شدن ۳. انحرافداشتن ۴. دور شدن (از راه راست)