منجم باشیلغتنامه دهخدامنجم باشی . [ م ُ ن َج ْ ج ِ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) رئیس منجمان . (ناظم الاطباء). رجوع به منجم و تذکرةالملوک ص 20 شود.
منجم پیشهلغتنامه دهخدامنجم پیشه . [ م ُ ن َج ْ ج ِ ش َ / ش ِ ] (ص مرکب ) آنکه پیشه ٔ منجمی دارد. آنکه شغل وی منجمی است : همی گفتند یک چندی منجم پیشگان کو رانماید آفتی گردون رساند نکب
سپهر شناسفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهمنجم؛ ستارهشناس؛ کاهن: ◻︎ شنیدهام من و بسیارکس شنیدستند / هم از سپهرشناس و هم از ستارهشمر (امیرمعزی: ۲۵۷).
منجم باشیلغتنامه دهخدامنجم باشی . [ م ُ ن َج ْ ج ِ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) رئیس منجمان . (ناظم الاطباء). رجوع به منجم و تذکرةالملوک ص 20 شود.
منجم پیشهلغتنامه دهخدامنجم پیشه . [ م ُ ن َج ْ ج ِ ش َ / ش ِ ] (ص مرکب ) آنکه پیشه ٔ منجمی دارد. آنکه شغل وی منجمی است : همی گفتند یک چندی منجم پیشگان کو رانماید آفتی گردون رساند نکب