منجلیلغتنامه دهخدامنجلی . [ م ِ ج ِ ] (ص ) صفت چشمان کج شبیه چشم مغولان است . (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمال زاده ).
منجلیلغتنامه دهخدامنجلی . [ م ُ ج َ ] (ع ص ) روشن و آشکارا. (غیاث ) (آنندراج ). هویدا و منکشف . روشن و آشکار. (از ناظم الاطباء): به نص جلی سیجعل اﷲ بعد عسر یسراً آن غمام عماقریب
منجلیفرهنگ انتشارات معین(مُ جَ) [ ع . ] (اِفا.) 1 - روشن ، آشکار. 2 - کسی که جلای وطن کرده و از میهن خود بیرون رفته .
منجلیقلغتنامه دهخدامنجلیق . [ م َج َ ] (معرب ، اِ) منجنیق . (المعرب جوالیقی ص 307) (ناظم الاطباء) (نشوء اللغة ص 41). رجوع به منجنیق شود.
منجیرلغتنامه دهخدامنجیر. [ م َ ] (اِخ ) دهی از دهستان پنجکسرستاق است که در بخش مرکزی شهرستان نوشهر واقع است و 250 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3).
منجلیقلغتنامه دهخدامنجلیق . [ م َج َ ] (معرب ، اِ) منجنیق . (المعرب جوالیقی ص 307) (ناظم الاطباء) (نشوء اللغة ص 41). رجوع به منجنیق شود.
آشکارفرهنگ مترادف و متضادبرملا، بیپرده، بین، پدیدار، پیدا، پیدا، جلوهگر، جلوهگر، جلی، جهر، ذایع، رک، روبرو، روشن، صریح، ظاهر، علنی، عیان، فاحش، فاش، مبرهن، محرز، محسوس، مرئی، مشخص، مشهو