منجزلغتنامه دهخدامنجز. [ م ُ ج ِ ] (ع ص ) وفاکننده ٔ وعده و رواکننده ٔ حاجت . (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) : همه امرش به کام دل روان بادهمه آهنگ
منجزلغتنامه دهخدامنجز. [ م ُ ن َج ْ ج َ ] (ع ص ) حاجت رواشده . برآورده شده . وفاشده . || قطعی . مسلم . رجوع به مدخل بعد شود.- عقد منجز . رجوع به ذیل عقد شود.
منجذلغتنامه دهخدامنجذ. [ م ُ ن َج ْ ج َ ] (ع ص ) مرد آزموده ٔ استوارشده به آزمایش امور و سختی و رنج دیده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
منجزات مریضلغتنامه دهخدامنجزات مریض . [ م ُ ن َج ْ ج َ ت ِ م َ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) (اصطلاح فقه ) یعنی موضوع معاملات ناقل مال مالکی که در مرض موت است ، بطوری که نقل قطعی در زمان
منجزملغتنامه دهخدامنجزم . [ م ُ ج َ زِ ] (ع ص ) استخوان شکسته . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || حرف ساکن گردیده یا افتاده . (آنندراج ) (از منتهی
مُنجِزی:وفا کننده به عهد، برآورنده حاجت و نیاز دیگران. نام تیره ای از طایفه بهداروند هفت لنگ ازایل بزرگ بختیاری.واژهنامه آزادرواکننده حاجت
منجزات مریضلغتنامه دهخدامنجزات مریض . [ م ُ ن َج ْ ج َ ت ِ م َ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) (اصطلاح فقه ) یعنی موضوع معاملات ناقل مال مالکی که در مرض موت است ، بطوری که نقل قطعی در زمان
منجزملغتنامه دهخدامنجزم . [ م ُ ج َ زِ ] (ع ص ) استخوان شکسته . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || حرف ساکن گردیده یا افتاده . (آنندراج ) (از منتهی
بولسنیواژهنامه آزادطایفه منجزی دارای 9تیره است یکی از این تیره ها ،بولسنی یا بلسنی است که در زبان فارسی به ابوالحسنی مشهور است