منتقدفرهنگ مترادف و متضاد۱. انتقادکننده، ایرادگیر، ناقد، خردهگیر، عیبجو، معترض، نکتهگیر، انتقادگر، انتقادجو ۲. ناقد، نقدنویس
منتقدلغتنامه دهخدامنتقد. [ م ُ ت َ ق َ ] (ع ص ) سره کرده شده . (غیاث ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). درم خوب از بد سوا شده و شمرده شده . (ناظم الاطباء). || پاک . (غیاث ). محض . خ
منتقد فرهنگیcultural criticواژههای مصوب فرهنگستانکسی که به سنجش و ارزیابی و اظهارنظر تخصصی دربارة شکلهای گوناگون آثار فرهنگی ازجمله هنر و ادبیات و موسیقی و سینما میپردازد