منتسقلغتنامه دهخدامنتسق . [ م ُ ت َ س ِ ] (ع ص ) امور با هم منتظم شونده . (آنندراج ). مرتب و منظم شده و بر یک روش آورده . (ناظم الاطباء). بسامان . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : ه
منتسغلغتنامه دهخدامنتسغ. [ م ُ ت َ س ِ ] (ع ص ) شتران دورشده در چراگاه . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || شتر دست برزننده بر پنجم سپل از جهت مگس . (آنندراج ) (ا
منتقدفرهنگ مترادف و متضاد۱. انتقادکننده، ایرادگیر، ناقد، خردهگیر، عیبجو، معترض، نکتهگیر، انتقادگر، انتقادجو ۲. ناقد، نقدنویس
منتظملغتنامه دهخدامنتظم . [ م ُ ت َ ظِ ] (ع ص ) راست و درست شونده اگرچه از باب افتعال است مگر متعدی نیامده . (غیاث ) (آنندراج ). بسامان . منتسق . مرتب . سامان یافته .(یادداشت به
بیربطلغتنامه دهخدابیربط. [ رَ ](ص مرکب ) (از: بی + ربط) بی پیوستگی و ارتباط. که ربط ندارد. که منظم و منتسق نیست . || بی ترتیب . بی نظم . (آنندراج ): سخن بیربط گفتن ؛ سخنان نامنظم
رجلغتنامه دهخدارج . [ رَ ] (اِ) صف . رسته . رده . رجه . قطار. (ناظم الاطباء). ردیف . راسته . رگه . مردف . (یادداشت مرحوم دهخدا). رژه : نه در بذل تو ذل امتناعست نه در بِرّ تو ر
آبادلغتنامه دهخداآباد. (ص ) (از پهلوی آپاتان ، شاید مرکب از آو + پاته ) عامر. عامره . معمور. معموره . مزروع . آبادان . مسکون . مقابل ویران و ویرانه و بائر و خراب و یباب : ز تورا
آراستنلغتنامه دهخداآراستن . [ ت َ ] (مص ) (از پهلوی آرو، ایستادن ، برخاستن ، دور شدن ) زیب . زین . تقیین . تزیین . تجمیل . تحلیه . توشیح . تزویق . زبرجه . بزیب و زینت مزیّن کردن .