منتحرلغتنامه دهخدامنتحر. [ م ُ ت َ ح َ ] (ع اِ) منتحرالطریق ؛ راه پیدا و گشاده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
منتحرلغتنامه دهخدامنتحر. [ م ُ ت َ ح ِ ] (ع ص ) خویشتن را کشنده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). آنکه می برد گلوی خود را برای آنکه خود را بکشد. (ناظم الاطباء). آ
منتهرلغتنامه دهخدامنتهر. [ م ُ ت َ هَِ ] (ع ص ) رگی که خون آن نایستد. || شکم روان . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به انتهار شود.
منتظرلغتنامه دهخدامنتظر. [ م ُ ت َ ظِ ] (ع ص ) درنگ کننده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ). آنکه درنگ می کند. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || چشم دارنده . (دهار) (آنندراج ) (ا
مُتَحَرِّفاًفرهنگ واژگان قرآنكسي كه (براي غافلگيري دشمن)از اين سو به آن سو مي رود( تحرّف به معناي انحراف از خط وسط و ميل به حرف است که به معناي طرف هر چيزي است )
مُنتَصِراًفرهنگ واژگان قرآنياري كننده - به ياري طلبنده (عبارت "وَلَمْ تَکُن لَّهُ فِئَةٌ يَنصُرُونَهُ مِن دُونِ ﭐللَّهِ وَمَا کَانَ مُنتَصِراً "يعني: و برايش گروهى نبود كه او را در برابر
خودکشلغتنامه دهخداخودکش . [ خوَدْ / خُدْ ک ُ ] (نف مرکب ) منتحِر. آنکه خود را کشد. (یادداشت مؤلف ).
طلال الرشیدلغتنامه دهخداطلال الرشید. [ طَ لُرْ رَ ] (اِخ ) طلال بن عبداﷲبن علی الرشید (1238-1283 هَ . ق .). از امراء آل رشید نجد. پدرش وی را در امارت حائل جانشین خویش ساخت و وی بر جوف