منافدلغتنامه دهخدامنافد. [ م ُ ف ِ ] (ع ص ) خصم منافد؛ خصمی که نابود کردن حجت صاحب خود را خواهد. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به منافدة شود.
منافدةلغتنامه دهخدامنافدة. [ م ُ ف َ دَ ] (ع مص ) با هم نزد حاکم شدن و خصومت کردن با هم و کوشش و توان خود را درباختن در خصومت و پیکار، یعنی هر واحد نابود کردن حجت صاحب خود خواهد.
منأفلغتنامه دهخدامنأف . [ م ِ ءَ ] (ع ص ) کوشنده و بخت مند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
منافلغتنامه دهخدامناف . [ م َ ] (اِخ )عبد... پدر هاشم است و عبدالشمس . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). پدر هاشم است و نسبت بدان مَنافی ّ است .(از اقرب الموارد). رجوع به عبدمنا
منافلغتنامه دهخدامناف . [ م َ ] (ع اِ) (از «ن و ف ») جای بالا رفتن : جبل عالی المناف ؛ ای المرتقی . (از اقرب الموارد) (از المنجد).
منافلغتنامه دهخدامناف . [ م َ ] (اِخ ) نام بتی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محیطالمحیط) نام بتی بوده است در جاهلیت . (از معجم البلدان ).
منافدةلغتنامه دهخدامنافدة. [ م ُ ف َ دَ ] (ع مص ) با هم نزد حاکم شدن و خصومت کردن با هم و کوشش و توان خود را درباختن در خصومت و پیکار، یعنی هر واحد نابود کردن حجت صاحب خود خواهد.
منأفلغتنامه دهخدامنأف . [ م ِ ءَ ] (ع ص ) کوشنده و بخت مند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
منافلغتنامه دهخدامناف . [ م َ ] (اِخ )عبد... پدر هاشم است و عبدالشمس . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). پدر هاشم است و نسبت بدان مَنافی ّ است .(از اقرب الموارد). رجوع به عبدمنا