ممغارلغتنامه دهخداممغار. [ م ِ ] (ع ص ) گوسفند و میش که بیرون آمدن شیر خون آمیز عادتشان باشد. (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ازناظم الاطباء). ناقه ای که به امغار (= سرخ شدن شیر از
ممأرةلغتنامه دهخداممأرة. [ م ُ ءَ رَ ] (ع مص ) دشمنی کردن و تباهی انداختن و فتنه انگیختن میان مردم . (منتهی الارب ) (آنندراج ). فساد کردن و دشمنی انداختن میان مردم . (از اقرب ال
ممارةلغتنامه دهخداممارة. [ م ُ مارْ رَ ] (ع مص ) کشیده شدن . انجرار. (از اقرب الموارد). کشیدن . (ناظم الاطباء). || کاویدن . (منتهی الارب ). || درپیچیدن بر کسی تا افکندن او را. (م
مَغَارِبِفرهنگ واژگان قرآنمغربها - محلهای غروب (چون زمین کروی است هرسمتی که نسبت به نقطه ای از کره زمین مغرب می باشد نسبت به قرینه ی مرکزی آن نقطه مشرق تلقی می شود از طرفي با همين فرض مي
مَغَارِبَهَافرهنگ واژگان قرآنمغربش - محلهای غروبش (چون زمین کروی است هرسمتی که نسبت به نقطه ای از کره زمین مغرب می باشد نسبت به قرینه ی مرکزی آن نقطه مشرق تلقی می شود از طرفي با همين فرض مي
ممأرةلغتنامه دهخداممأرة. [ م ُ ءَ رَ ] (ع مص ) دشمنی کردن و تباهی انداختن و فتنه انگیختن میان مردم . (منتهی الارب ) (آنندراج ). فساد کردن و دشمنی انداختن میان مردم . (از اقرب ال
ممارةلغتنامه دهخداممارة. [ م ُ مارْ رَ ] (ع مص ) کشیده شدن . انجرار. (از اقرب الموارد). کشیدن . (ناظم الاطباء). || کاویدن . (منتهی الارب ). || درپیچیدن بر کسی تا افکندن او را. (م
مَغَارِبِفرهنگ واژگان قرآنمغربها - محلهای غروب (چون زمین کروی است هرسمتی که نسبت به نقطه ای از کره زمین مغرب می باشد نسبت به قرینه ی مرکزی آن نقطه مشرق تلقی می شود از طرفي با همين فرض مي
مَغَارِبَهَافرهنگ واژگان قرآنمغربش - محلهای غروبش (چون زمین کروی است هرسمتی که نسبت به نقطه ای از کره زمین مغرب می باشد نسبت به قرینه ی مرکزی آن نقطه مشرق تلقی می شود از طرفي با همين فرض مي