ممسوخلغتنامه دهخداممسوخ . [ م َ ] (ع ص ) آن که صورت وی برگردانیده شده و مسخ شده باشد. (ناظم الاطباء). صورت برگردانیده شده و بدترشده . (آنندراج ). || لعین . (یادداشت مرحوم دهخدا).
ممسوخةلغتنامه دهخداممسوخة. [ م َ خ َ ] (ع ص ) امراءة ممسوخةالعجز؛ زن لاغرسرین . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رسحاء. (اقرب الموارد). || عضد ممسوخة ؛ بازوئی اندک گوشت . (مهذب الاس
منسوخفرهنگ مترادف و متضاد۱. نسخ، نسخشده، باطلگردیده، فسخشده ۲. ازبینرفته، ورافتاده، نامتداول، نارایج، دمده ≠ رایج، مد
منسوخ شدنفرهنگ مترادف و متضاد۱. ازرواج افتادن، نامتداول گشتن، از بین رفتن ≠ باب شدن، متداول گشتن ۲. لغو شدن، ملغا شدن، باطل شدن ۳. نامعتبر شدن، از اعتبار افتادن
منسوخ کردنفرهنگ مترادف و متضاد۱. باطل کردن، ازبین بردن ۲. لغو کردن، ملغا ساختن ≠ باب کردن، متداول ساختن ۳. ازرواج انداختن
منسوخ گشتنفرهنگ مترادف و متضاد۱. باطل شدن، ازبین رفتن ۲. لغو شدن، ملغا شدن ≠ باب شدن، متداول شدن ۳. ور افتادن
ممسوخةلغتنامه دهخداممسوخة. [ م َ خ َ ] (ع ص ) امراءة ممسوخةالعجز؛ زن لاغرسرین . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رسحاء. (اقرب الموارد). || عضد ممسوخة ؛ بازوئی اندک گوشت . (مهذب الاس
مسیخلغتنامه دهخدامسیخ . [ م َ ] (ع ص ) صورت برگردانیده . (منتهی الارب )(ناظم الاطباء) (آنندراج ). مسخ شده . (ناظم الاطباء). ممسوخ . || زشت خلقت و بی نمک . (منتهی الارب ) (از اقر
دراهملغتنامه دهخدادراهم . [ دَ هَِ ] (ع اِ) ج ِ دِرهَم . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). درمها. سکه های نقره . دراهیم : و شروه بثمن بخس دراهم معدودة و کانوا فیه من الزاهدین . (قرآ
نسناسلغتنامه دهخدانسناس . [ ن َ / ن ِ ] (ع اِ) دیو مردم . (مهذب الاسماء)(منتهی الارب ) (از السامی ) (انجمن آرا) (دهار) (ناظم الاطباء). غول . (ناظم الاطباء). جانوری بود چهارچشم سر