ممضلغتنامه دهخداممض . [ م ُ م ِض ض ] (ع ص ) کحل ممض ؛ سرمه ٔ چشم سوز. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مُمَزَّقٍفرهنگ واژگان قرآنمتلاشی شده -قطعه قطعه شده (از تمزيق به معناي تقطيع و تفريق است. عبارت "إِذَا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ" هنگامى كه (در خاك گور) به طور كامل متلاشى و قطعه قطعه
مُمَزَّقٍفرهنگ واژگان قرآنمتلاشی شده -قطعه قطعه شده (از تمزيق به معناي تقطيع و تفريق است. عبارت "إِذَا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ" هنگامى كه (در خاك گور) به طور كامل متلاشى و قطعه قطعه
ممزائیلغتنامه دهخداممزائی . [ م َ ] (اِخ ) تیره ای از طایفه ٔ محمود صالح ایل چهارلنگ بختیاری . (از جغرافیای سیاسی کیهان ص 75).
ممزجلغتنامه دهخداممزج . [ م ُ م َزْ زَ ] (ع ص ، اِ) جامه ای است قیمتی از قسم کتان . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). نوعی جامه یعنی پارچه که زر در آن به کار می رفته است . (یادداشت مرح
ممزحلغتنامه دهخداممزح . [ م ُ م َزْ زَ ] (اِ) جامه ای است قیمتی از قسم کتان . (آنندراج ). || آب خانه . (آنندراج ). اما ظاهراً در هر دو معنی محرف ممزج است . (یادداشت لغت نامه ).
ممزقلغتنامه دهخداممزق . [ م ُ م َزْ زَ ] (ع ص ) دریده . پاره شده . (از اقرب الموارد). متلاشی شده . ممزوق : بس که در این خاک ممزق شدندپیکر خوبان بدیعالجمال .سعدی .