ملیصلغتنامه دهخداملیص . [ م َ ] (ع ص ) بچه ای که مادر او را مرده ، افکنده . (از اقرب الموارد): القته ملیصاً و ملیطاً؛ بچه ناتمام افکند. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء).
ملیثلغتنامه دهخداملیث . [ م ُ ل َی ْ ی َ ] (ع ص ) فربه خوار و ذلیل . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). فربه خوار و ذلیل و تنبل از جهت فربهی . (ناظم الاطباء).
ملیثلغتنامه دهخداملیث . [ م ِ ی َ ] (ع ص ) مرد استوار و توانا. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
ملیسیلغتنامه دهخداملیسی . [ م َ ] (ص ) نار ملیسی ؛ انار شیرین بی دانه . (مقدمه ٔ التفهیم چ همایی ص قفا) : مشتری دلالت دارد بر نار ملیسی و سیب و گندم و جو... (التفهیم ). از میوه ه
ملیساءلغتنامه دهخداملیساء. [ م ُ ل َ ] (ع اِ) شیر ترش که در شیر خالص اندازند تا بسته گردد. || نیمروز. || میان مغرب و نماز خفتن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اق
ملیساواژهنامه آزادگیاهی که زنبور عسل از ان عسل می سازد جنبه ی دارویی دارد معنی دیگر ان مرحم و عسل است. گیاهی که زنبور عسل از ان عسل می سازد جنبه ی دارویی دارد معنی دیگر ان مرحم
ملیسافرهنگ نامها(تلفظ: malisā) (عربی) زمانی بین مغرب و نماز عشا ، ماه صَفر ، ماهی بین آخر گرما و زمستان .
ملیسیلغتنامه دهخداملیسی . [ م َ ] (ص ) نار ملیسی ؛ انار شیرین بی دانه . (مقدمه ٔ التفهیم چ همایی ص قفا) : مشتری دلالت دارد بر نار ملیسی و سیب و گندم و جو... (التفهیم ). از میوه ه
ملیساءلغتنامه دهخداملیساء. [ م ُ ل َ ] (ع اِ) شیر ترش که در شیر خالص اندازند تا بسته گردد. || نیمروز. || میان مغرب و نماز خفتن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اق
مولواژهنامه آزادمول /mul/ [آدم]دورو، موذی، گاه برای تأکید با «مِلیس» /melis/ می آید. «مولِ مِلیس» کسی را گویند که علیرغم ظاهر آرام و بی آزار خود، بسیار موذی و خطرناک است.