مُلْکِهِفرهنگ واژگان قرآنحكومتش - فرمانرواییش (ملک يعني اينكه، که انسان در کار خودش و اهلش و مالش استقلال داشته باشد )
ملکةلغتنامه دهخداملکة. [ م ُ ک ِ / م َ ک َ ] (ع اِ) پادشاهی . (دهار). مُلک . (المنجد). رجوع به ملکت شود.
ملکةلغتنامه دهخداملکة. [ م َ ل َ ک َ ] (ع مص ) مَلک . مِلک . مُلک . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (محیط المحیط). و رجوع به ملک شود. || (اِ) بندگی . گویند: طال ملک