ملغیلغتنامه دهخداملغی . [ م ُ غا ] (ع ص ) باطل شده . از شمار افکنده . افکنده .اسقاطگشته . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). لغوشده .- ملغی شدن ؛ باطل شدن . لغو شدن . (یادداشت به خط
ملقیلغتنامه دهخداملقی . [ م َ قا ] (ع اِ) شعبه ٔ سر زهدان . ملقاة. ج ، ملاقی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). || جای و مکان . (ناظم الاطباء). جای ملاقات . (از اقرب
ملقیلغتنامه دهخداملقی . [ م َ قی ی ] (ع ص ) انداخته شده و افکنده شده . || به نشانه زده شده . (ناظم الاطباء).
ملقیلغتنامه دهخداملقی . [ م َ ی ی / م َ قا ] (ع ص ) رجل ملقی ، مرد بسیار درافتاده در نیکی و بدی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
ملقیلغتنامه دهخداملقی . [ م ُ ] (ع ص ) اندازنده و افکننده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) : فلما جاء السحرة قال لهم موسی القوا ما انتم ملقون . (قرآن 80/10).
ملقیلغتنامه دهخداملقی . [ م ُ قا ] (ع اِ) جایی که در آن چیزی می افکنند. (ناظم الاطباء): هذا ملقی الکناسات ؛ یعنی محل ریختن زباله است . و فناؤه ملقی الرحال ؛ یعنی آستانه ٔ وی مح
منسوخفرهنگ فارسی طیفیمقوله: ارادۀ اجتماعی عام ملغی، ملغا، باطل، هیچ، بیاعتبار منحله، منقرض، مضمحل، زوالیافته فسخشده، لغوشده فراموششده
کان لم یکنواژهنامه آزادباطل ،ملغی ،تا اطلاع ثانوی معلق ماندن،برگرفته از زبان عربی و رایج در زبان فارسی هیچ انگاشته، بیهده انگاریده، تبه انگاشته، تباه انگاشته، برهوده انگاشته.
رسدبانلغتنامه دهخدارسدبان . [ رَ س َ ] (اِ مرکب ) پایه ور شهربانی معادل ستوان ارتش . (لغات فرهنگستان ). پایه ور شهربانی معادل ستوان ارتش ... این اصطلاح در زمان رضاشاه مدتی متداول