ملشلغتنامه دهخداملش . [ م َ ] (ع مص ) به دست بازکاویدن گویا چیزی می جوید کسی . (آنندراج ) (ازمنتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
گریملغتنامه دهخداگریم . [ گ ِ ] (اِخ ) فریدریش ملشیور بارن فُن . عالم ادبیات و ناقد آلمانی متولد در راتیسبون دوست مادام دپینه . مکاتبات ادیبانه ای که از او باقیمانده بسیار سودمن
بشمللغتنامه دهخدابشمل . [ ] (اِخ ) یکی از امرای محمدبن ملکشاه بوده که وی را بصلح با برکیارق ترغیب میکردند و محمدبن ملکشاه که از این صلح ناراضی بود وی را در قزوین بکشت . محمدبن م
محمدلغتنامه دهخدامحمد. [ م ُ ح َم ْ م َ ] (اِخ ) ابن عبداللطیف بن محمدبن ثابت خجندی ، ملقب به صدرالدین . وی درسنه ٔ 542 هَ . ق . اصفهان را تسلیم محمد و ملکشاه پسران محمودبن محمد
دستلغتنامه دهخدادست . [ دَ] (اِ) از اعضای بدن . دوقسمت جدا از بدن که در دو طرف تن واقع و از شانه به پائین فروآویخته است و از چند قسمت مرکب است : بازو و ساعد و کف دست و انگشتان
مقبول الشهادةلغتنامه دهخدامقبول الشهادة. [ م َ لُش ْ ش َ دَ ] (ع ص مرکب ) (اصطلاح فقه ) کسی که گواهیش در محضر شرع پذیرفته شود.