ملثملغتنامه دهخداملثم . [ م ِ ث َ ](ع ص ) خف ملثم ؛ سُم که سنگ را بشکند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ). و رجوع به ملثوم شود.
ملثملغتنامه دهخداملثم . [ م ُ ل َث ْ ث َ ] (ع ص ) بوسیده شده . (غیاث ) (آنندراج ). || دهان بند بر دهن استوار بسته . (از اقرب الموارد).
ملثمونلغتنامه دهخداملثمون . [ م ُ ل َث ْ ث َ ] (اِخ ) قبیله ای است . اولاد الملثمیة. (از اقرب الموارد). و رجوع به ماده ٔ بعد شود.
ملثمینلغتنامه دهخداملثمین . [ م ُ ل َث ْ ث َ ](اِخ ) قومی از مغاربه که بر اندلس فرمانروایی یافتند. (از ذیل اقرب الموارد). خاندانی که به مرابطین نیز مشهورند. (عیون الانباء ج 2 ص 64
ملثمونلغتنامه دهخداملثمون . [ م ُ ل َث ْ ث َ ] (اِخ ) قبیله ای است . اولاد الملثمیة. (از اقرب الموارد). و رجوع به ماده ٔ بعد شود.
ملثمینلغتنامه دهخداملثمین . [ م ُ ل َث ْ ث َ ](اِخ ) قومی از مغاربه که بر اندلس فرمانروایی یافتند. (از ذیل اقرب الموارد). خاندانی که به مرابطین نیز مشهورند. (عیون الانباء ج 2 ص 64
اسحاقلغتنامه دهخدااسحاق . [ اِ ] (اِخ ) ابن علی بن (یوسف بن تاشفین لمتونی ) مُلَثَّمی . آخرین سلطان از ملوک معروف به مُلَثَّمین از مرابطین مغرب . وی در سنه ٔ 539 هَ . ق . پس از م
زافونلغتنامه دهخدازافون . (اِخ ) ولایتی است بزرگ از شهرهای سودان همجوار بلاد ملثّمین ، نقاب پوشان در مغرب . (از معجم البلدان ). و رجوع به زافون (پادشاه ) شود.
یحییلغتنامه دهخدایحیی . [ ی َح ْ یا ] (اِخ ) ابن عمر. مؤسس از ملوک ملثمین یعنی مرابطین است و به یکی از قبائل انتساب داشته و یکی از مریدان عبداﷲبن یاسین صاحب خروج و دعوت بوده به