ملتویلغتنامه دهخداملتوی . [ م ُ ت َ ] (ع ص ) پیچیده و پیچ درپیچ شونده . (غیاث ) (آنندراج ). تافته و دوتاه شده و خمیده و کج و پیچیده و پیچ درپیچ . (ناظم الاطباء). به هم پیچیده . د
ملتویفرهنگ انتشارات معین(مُ تَ) [ ع . ] (اِفا.) 1 - به خود پیچیده ، پیچ در پیچ شونده . 2 - نوعی از حرکت نبض که مانند ریسمان پیچیده محسوس شود.
مستویاًلغتنامه دهخدامستویاً. [ م ُ ت َ یَن ْ ] (ع ق ) بطور برابری و بطور راستی و مستقیم . (ناظم الاطباء). رجوع به مستوی شود.
مؤتویلغتنامه دهخدامؤتوی . [ م ُءْت َ ] (ع ص ) نعت فاعلی از اتواء (ایتواء). کسی که پناه و جای می دهد دیگری را. (از منتهی الارب ، ماده ٔ اوی ). آن که منزل می دهد کسی را و پذیرایی
صنارةلغتنامه دهخداصنارة. [ ص ِن ْ نا رَ ] (ع اِ) پاره ٔ آهن یا مس ملتوی که صیاد آنرا در گلوی صید فروبرد. ج ، صَنانیر. (المنجد). قلاب . قلاب ماهیگیری . || آهنی یا انبر کوچکی که در
سپیدمهرهلغتنامه دهخداسپیدمهره . [ س َ / س ِ م ُ رَ / رِ ] (اِ مرکب ) از ذوات النفخ . نوعی بوق . شیپور. خرنای [ کرنای ]، هنگام رزم زنندش : نفخوا فی الحلزون الملتوی الذی یسمونه شنگ و
شنکلغتنامه دهخداشنک . [ ش ِ ] (هندی ، اِ) نام حلزون به زبان هندی . (الجماهر ص 1). حلزون ملتوی که هنگام سوار شدن بر پیل در آن بدمند و آن را بفارسی سپیدمهره نامند. (از ماللهند ص
ملوبلغتنامه دهخداملوب . [ م ُ ل َوْ وَ ] (ع ص ) آهن پیچیده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). آهن پیچیده . ملتوی . (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ملاب آلودن . (منتهی الارب ) (آن