ملاکدیکشنری عربی به فارسیفرشته , مالک , کادر , مجموعه يک طبقه از صنوف اجتماعي , واحدي از قبيل قضايي واداري ونظامي وغيره , کروب (کروبيان) , فرشتگان اسماني بصورت بچه بالدار , بچه قشنگ
ملاکلغتنامه دهخداملاک . [ م َ ] (ع اِ) مخفف مَلأَک . (ازاقرب الموارد) (المنجد). مَلَک . فرشته : بود هاروت از ملاک آسمان از عتابی شد معلق همچنان . مولوی (مثنوی چ نیکلسن دفتر5 بی
ملاکلغتنامه دهخداملاک . [ م َل ْ لا ] (ع ص ، اِ) مأخوذ از تازی ، خداوند ملک و صاحب ملک . (ناظم الاطباء). صاحب قریه ها و مزارع بسیار. صاحب ملک بسیار. ج ، ملاکین . (یادداشت به خط
ملاکلغتنامه دهخداملاک . [ م ِ ](ع اِ) قوام کار. (از اقرب الموارد). اصل چیزی و آنچه چیزی به او قایم باشد. (غیاث ) : باید که فقر بر غنا اختیار کند تا مرید را اختیار فقر که ملاک تص
ملاکلغتنامه دهخداملاک . [ م ِ / م َ ] (ع اِ) ملاک الامر؛ سرمایه ٔ امر که بدان قائم باشد و یقال : القلب ملاک الجسد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). سرمایه ٔکار که بدان قائم باش
ملأکلغتنامه دهخداملأک . [ م َ ءَ] (ع اِ) پیغام و پیغام بری . ملأکة. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). رسالت . (از اقرب الموارد). || فرشته بدان جهت که پیغام خدای تعالی
ملأکلغتنامه دهخداملأک . [ م َ ءُ ] (ع اِ) رسالت وپیغام بری . (ناظم الاطباء). رجوع به ماده ٔ بعد شود.
ملاک اطلاعinformation criterionواژههای مصوب فرهنگستانابزاری برای مقایسۀ مدلها براساس میزان توازن بین برازش و پیچیدگی هر مدل