ملاصقلغتنامه دهخداملاصق . [ م ُ ص ِ ] (ع ص ) متصل و برچسبیده و پیوسته و نزدیک . (ناظم الاطباء) : در همسایگی قصاب باغی بود ملاصق به سرای او. (مرزبان نامه چ قزوینی ص 134). جایهای ظ
ملاصقةلغتنامه دهخداملاصقة. [ م ُ ص َ ق َ ] (ع مص ) چسبانیدن و پیوسته کردن . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
ملاصقتلغتنامه دهخداملاصقت . [ م ُ ص َ / ص ِ ق َ ] (از ع ، اِمص ) چسبیدگی و پیوستگی . (ناظم الاطباء). ملاصقة. رجوع به ملاصقة شود.
ملاصقةلغتنامه دهخداملاصقة. [ م ُ ص َ ق َ ] (ع مص ) چسبانیدن و پیوسته کردن . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
ملاصقتلغتنامه دهخداملاصقت . [ م ُ ص َ / ص ِ ق َ ] (از ع ، اِمص ) چسبیدگی و پیوستگی . (ناظم الاطباء). ملاصقة. رجوع به ملاصقة شود.
مجسدلغتنامه دهخدامجسد. [ م ِ س َ ] (ع ص ) جامه ای که ملاصق تن باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). جامه ای که چسبنده به تن باشد. (ناظم الاطباء). جامه ای که پیوسته به تن باشد. و ابن
لزقلغتنامه دهخدالزق . [ ل ِ ] (ع ص ) (چنانکه لصق و لزج معرب لیز است ) ملاصق و قریب به پهلو. یقال فلان لزقی و یلزقی ؛ ای بجنبی . و داره لزق داری ؛ ای ملاصق . (منتهی الارب ).