ملازةلغتنامه دهخداملازة. [ م َ زَ ] (ع ص ، اِ) بادامستان . (دهار) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ارض ملازة؛ زمینی که درخت بادام در آن بسیار باشد. (از اقرب الموارد).
ملازةلغتنامه دهخداملازة. [ م ُ لازْ زَ ] (ع مص ) برچسبیدن با هم . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). لازته ملازة و لزازاً؛ برچسبیدم به آن . (ناظم الاطباء). || با هم عدا
ملعظةلغتنامه دهخداملعظة. [ م ُ ل َع ْ ع َ ظَ ] (ع ص ) دختر فربه دراز تن دار. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). دختر فربه دراز جسیم . (از اقرب الموارد).
ملاظةلغتنامه دهخداملاظة. [ م ُ لاظْ ظَ ] (ع مص ) الحاح کردن و ستیهیدن در جنگ . لِظاظ. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
ملازهلغتنامه دهخداملازه . [ م َ / م ُ زَ / زِ ] (اِ) به تازی لهاة گویند یعنی کام . (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 478). بن زبان . (صحاح الفرس ). لهاة. (بحر الجواهر). گوشت پاره ای باشد ش
ملازهلغتنامه دهخداملازه . [ م َ زَ / زِ ] (اِخ ) ملازه ٔ شیر؛ نام هشتم منزل نژه ، ای بینی شیر و خلمش ، دو کوکب است خرد ازجمله ٔ صورت سرطان و ایشان را دو سولاخ بینی خوانند. و میان
ملاذهلغتنامه دهخداملاذه . [ م َ ذَ / ذِ ] (اِ) ثاهة. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کُده . (صحاح الفرس از یادداشت ایضاً): ثاهة؛ ملاذه و بن دندان . (منتهی الارب ). و رجوع به ملاز و
ملازهلغتنامه دهخداملازه . [ م َ / م ُ زَ / زِ ] (اِ) به تازی لهاة گویند یعنی کام . (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 478). بن زبان . (صحاح الفرس ). لهاة. (بحر الجواهر). گوشت پاره ای باشد ش
ملازهلغتنامه دهخداملازه . [ م َ زَ / زِ ] (اِخ ) ملازه ٔ شیر؛ نام هشتم منزل نژه ، ای بینی شیر و خلمش ، دو کوکب است خرد ازجمله ٔ صورت سرطان و ایشان را دو سولاخ بینی خوانند. و میان
کنجلغتنامه دهخداکنج . [ ک َ ] (اِ) ملازه باشد و گوشت پاره ای است که از انتهای کام آویخته است . (برهان ) (از فرهنگ رشیدی ). ملازه باشد و آن زبان کوچک مشهور است یعنی گوشت پاره در
ملازیuvularواژههای مصوب فرهنگستانویژگی همخوانی که در تولید آن عقب یا ریشۀ زبان با ملازه تماس مییابد