ملأمانلغتنامه دهخداملأمان . [ م َ ءَ ] (ع ص ) ناکس و زفت . مَلأَم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به ملأم شود.
ملالانگیزفرهنگ مترادف و متضادتاثرآور، خستهکننده، کسالتآور، کسالتبار، کسالتزا، ملالآور، ملالتبار، ملالتانگیز، ممل ≠ شادیبخش، نشاطانگیز، نشاطافزا
ملاجان کاشیلغتنامه دهخداملاجان کاشی . [ م ُل ْ لا ن ِ ] (اِخ ) از شاعران قرن دهم است . در تحفه ٔ سامی آرد: معلم اطفال و مخترع خط شکسته بسته است .و رجوع به تحفه ٔ سامی ص 156 و فرهنگ سخن
ملاثانیلغتنامه دهخداملاثانی . [ م ُل ْ لا ] (اِخ ) دهی از دهستان باوی (بلوک حمید) است که در بخش مرکزی شهرستان اهواز واقع است و 300 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).
ملاذانیلغتنامه دهخداملاذانی . [ م َنی ی ] (ع ص ) آنکه نصیحت پیدا کند و بدی پنهان دارد.(منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). دروغگویی که گوید و نکند و متظاهری که در دوستی راست نباشد بلکه ن
جوذیاءلغتنامه دهخداجوذیاء. (ع اِ) جامه ایست پشمین ملاحان را. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به جودیاء شود.
ربانلغتنامه دهخداربان . [ رُب ْ با ] (ع اِ) ناخدا یعنی مهتر ملاحان . (مهذب الاسماء) (بلوغ الارب ج 3 ص 166). بزعم اظهری واژه ٔدخیل است . (از متن اللغة). ناخدای . (دهار). صاحب سکا
قبله نامهلغتنامه دهخداقبله نامه . [ ق ِ ل َ / ل ِ م َ / م ِ ] (اِ مرکب ) قطب نمای ملاحان . (ناظم الاطباء). قبله نما.
مردیلغتنامه دهخدامردی . [ م ُ دی ی ] (ع اِ) چوبی است که بدان کشتی را رانند. (منتهی الارب ) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). خله . چوبی درازکه ملاحان کشتی را بدان رانند . (غیاث
خلیةلغتنامه دهخداخلیة. [ خ َ لی ی َ ] (ع اِ) کشتی بزرگ . || کشتی که بدون راندن ملاحان روان باشد. || کشتی که تابع وی زورق خرد بود. || خانه ٔ زنبور که در وی عسل نهد. || خم مانندی