مقیلغتنامه دهخدامقی . [ م َق ْی ْ ] (ع مص ) روشن کردن شمشیر و تشت و جز آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). جلادادن شمشیر و آیینه و تشت یا دندان را. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموا
مغیلغتنامه دهخدامغی . [ م َ ] (اِ) گودی . مغاک . عمق . نشیب . گودال . (مقدمه ٔ التفهیم ص قف ) : زمین درشت است و کوهها بر وی چون دندانه هاست بیرون خزیده و آب اندر مغیها گردآمده
مغیلغتنامه دهخدامغی . [ م َغ ْی ْ ] (ع مص ) سخن خوش و واضح و بیّن گفتن . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || ستودن کسی را به چیزی که ندارد از هزل باشد یا
مغیلغتنامه دهخدامغی . [ م ُ ] (ص نسبی ) نسبت است به مغ. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). منسوب به مغ. || (حامص ) آیین آتش پرستی . (ناظم الاطباء). مغ بودن . حالت و چگونگی مغ: مجوسیة
مقیاسفرهنگ مترادف و متضاد۱. قاعده، معیار، ملاک ۲. اندازه، تعداد، حد، مقدار، میزان ۳. واحد ۴. نمونه ۵. اشل
مقیدفرهنگ مترادف و متضاد۱. بسته، مشروط، منوط، وابسته ۲. پایبست، پایبند ۳. دامنگیر، دچار ۴. اسیر، حبس، دربند، گرفتار ۵. علاقهمند ۶. مطلق ≠ رها ۷. معتقد ۸. متعهد
مقید ساختنفرهنگ مترادف و متضاد۱. پایبند کردن، پایبست کردن ۲. اسیر کردن، دربند کردن، گرفتار کردن، گرفتار ساختن ۳. مجبور کردن، ملزم ساختن ۴. وابسته کردن ۵. مشروط کردن ≠ مقید شدن، مقید گشتن