مقویلغتنامه دهخدامقوی . [ م ُ ق َوْ وا ] (ع اِ) مقوا. (ناظم الاطباء) : ایجاد کلاه نظامی که عبارت است از پوست بخارایی بدون مقوی مشتمل بر کلگی از مخمل سیاه ... (المآثر و الاَّثار
مقویلغتنامه دهخدامقوی . [ م ُق ْ ] (ع ص ) ستور توانا وگویند فرس مُقْو و گویند فلان قوی مُقْو؛ یعنی فلان خودش توانا و دارای ستور تواناست . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از
مقويدیکشنری عربی به فارسیتشديد کننده , تقويت کننده , حامي , ترقي دهنده , نيروبخش , مقوي , صدايي , اهنگي
مغویلغتنامه دهخدامغوی . [ م ُغ ْ ] (ع ص ) گمراه سازنده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). کسی که گمراه می سازد واغوا می کند. (ناظم الاطباء). و رجوع به اغواء شود.
مغویلغتنامه دهخدامغوی . [ م َ غ ْ وی ی ] (ع ص ) تهی شکم و گویند بِت ﱡمغویاً؛ یعنی تهی شکم خوابیدم . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط).
مقوی قلبcardiotonicواژههای مصوب فرهنگستاندارویی که موجب تقویت عملکرد قلب میشود متـ . محرک قلب cardiac stimulant
مقویاتلغتنامه دهخدامقویات . [ م ُ ق َوْ وی ] (ع ص ، اِ) چیزهایی که قوت و توانایی می دهد و توانا می کند. || داروهایی که برقوت و توانایی می افزاید. (ناظم الاطباء). و رجوع به مقوی شو
مقویسازی غذاfood enrichmentواژههای مصوب فرهنگستانافزودن مواد مغذی به غذاها بهطوریکه به حد معیار برسند
مقویاتلغتنامه دهخدامقویات . [ م ُ ق َوْ وی ] (ع ص ، اِ) چیزهایی که قوت و توانایی می دهد و توانا می کند. || داروهایی که برقوت و توانایی می افزاید. (ناظم الاطباء). و رجوع به مقوی شو