مقطورةلغتنامه دهخدامقطورة. [ م َ رَ ] (ع ص ) ارض مقطورة؛ زمین بسیار باران رسیده . (منتهی الارب ). زمین باران رسیده . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || ابل مقطورة؛ شتران قطار کر
مقطورةدیکشنری عربی به فارسیگياهي که بزمين يا در و ديوار ميچسبد , يدک دوچرخه ياسه چرخه ياواگن , ترايلر , اتومبيل يدک کش , يدک , ردپاگير , باترايلر حمل کردن
مأطورةلغتنامه دهخدامأطورة. [ م َءْ رَ ] (ع اِ) شیردوشه ٔ چرمین که بر سر آن چوب گرد گذاشته کناره ٔ آن را بدان چوب بدوزند.(منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب ا
مقصوره ٔ عمرولیثلغتنامه دهخدامقصوره ٔ عمرولیث . [ م َ رَ / رِ ی ِ ع َ رِ ل َ ] (اِخ ) لقب شیراز است چه عمرولیث صفاری اقامت آن شهر را دوست گرفتی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مقصورهفرهنگ مترادف و متضاد۱. چارقد، حجاب، روپوش، روسری، سرانداز، معجر، مقنعه، نقاب ۲. ایوانکوچک، خانهکوچک