مقربانواژهنامه آزادنزدیکان؛ کسانی که منزلت برگزیدگی نزد شخص مهمی را پیدا کرده باشند. نزدیکان؛ جمع مُقَرَّب.
مغربانلغتنامه دهخدامغربان . [ م َ رِ ] (ع اِ) به معنی مغرب است . (منتهی الارب ). جایی که آفتاب فرومی شود. (ناظم الاطباء):مغربان الشمس ؛ آنجای که آفتاب غروب می کند. (از اقرب الموار
مهربانفرهنگ مترادف و متضادباعاطفه، آزرمجو، بامهر، بامحبت، پرعاطفه، حفی، حمیم، خوشخو، دلسوز، رحیم، رقیقالقلب، شفیق، عاطفیمزاج، نرمدل، عطوف، غمخوار، مشفق، مهرور، مهرپرور، مهرورز، نازکدل ≠
مهربانیفرهنگ مترادف و متضادتولا، حفاوت، آزرم، خوشخلقی، دوستی، شفقت، عاطفه، عطوفت، عنایت، گرمسری، لطف، محبت، مرحمت، نوازش، نیکویی ≠ نامهربانی
مهرباندیکشنری فارسی به انگلیسیaffable, affectionate, amiable, attentive, benign, benignant, caring, chummy, compassionate, endearing, fatherly, friendly, gentle, good-hearted, heartwarming,
هنوتاسلغتنامه دهخداهنوتاس . [ هََ ] (اِ) نزدیکان و مقربان درگاه احدیت را گویند. (برهان ). برساخته ٔ فرقه ٔ آذرکیوان است . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ).
چهاربختانلغتنامه دهخداچهاربختان . [ چ َ ب ُ ] (اِخ ) نام یکی از مقربان امیر احمدبن عبدالعزیزبن دلف بن ابی دلف العجلی امیر اصفهان و کرج بودلف و گلپایگان در قرن سوم هجری قمری : شخصی از
خاصکیةلغتنامه دهخداخاصکیة. [خاص ص َ کی ی َ ] (اِ) مقربان . بندگان خاص . در فرهنگ دزی آمده است : این کلمه در زمان سلاطین ممالیک بر افرادی اطلاق میشده که پادشاهان و بزرگان را بگاه ب
قاسم میرآخورلغتنامه دهخداقاسم میرآخور. [ س ِ م ِ خُر ] (اِخ ) یکی از مقربان و ملازمان سلطان ظهیرالدین محمد بابر متوفی 937 هَ . ق . است . (حبیب السیر چ خیام ج 4 ص 261).
علی سرخلغتنامه دهخداعلی سرخ . [ ع َ س ُ ] (اِخ ) (پهلوان ...) وی از مقربان پهلوان اسد خراسانی بود که در سال 754 هَ . ق . بواسطه ٔ اینکه در کرمان عصیان کرده بودبا شاه شجاع جنگید. دش