مقدیلغتنامه دهخدامقدی .[ م َ ق َدْ دی ی ] (ص نسبی ) منسوب به مَقَدّ. || شرابی است که از انگبین سازند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). قسمی شراب از عسل . (یادداشت به خط
مغدیلغتنامه دهخدامغدی . [ م َ دا ] (ع اِ) جای آمد شد کردن در پگاه . (ناظم الاطباء). || فلان ماترک من ابیه مغدی و لامراحاً؛ یعنی فلان در همه چیز مشابه به پدر خود است . (ناظم الاط
مقدیشیولغتنامه دهخدامقدیشیو. [ م ُ ق َ ] (اِخ ) شهری است در افریقای شرقی در کنار اقیانوس هند. پایتخت صومالی است و 170000 تن سکنه دارد. عربها در اواسط قرن نهم میلادی در زمان جنگهای
مقدیةلغتنامه دهخدامقدیة. [ م َ ق َدْ دی ی َ ] (اِخ ) دهی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). نام قریه ای به شام از عمل اردن و شراب مقدی منسوب بدانجاست . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و ر
مقدیةلغتنامه دهخدامقدیة. [ م َ ق َدْ دی ی َ ] (ع اِ) جامه . (منتهی الارب ) (آنندراج ). نوعی از پارچه و جامه . (ناظم الاطباء). جامه ای از پارچه ٔ معروف در نزد عرب . (از اقرب الموا
حصن مقدیةلغتنامه دهخداحصن مقدیة. [ ح ِ ن ِ م َ ی َ ] (اِخ ) یاقوت آنرا از گفته ٔ ابن نقطه چنین ضبط کرده ، گوید: از اعمال اذرعات است که آن از اعمال دمشق میباشد. (معجم البلدان ).
مقدیةلغتنامه دهخدامقدیة. [ م َ ق َدْ دی ی َ ] (اِخ ) دهی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). نام قریه ای به شام از عمل اردن و شراب مقدی منسوب بدانجاست . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و ر
مقدیةلغتنامه دهخدامقدیة. [ م َ ق َدْ دی ی َ ] (ع اِ) جامه . (منتهی الارب ) (آنندراج ). نوعی از پارچه و جامه . (ناظم الاطباء). جامه ای از پارچه ٔ معروف در نزد عرب . (از اقرب الموا
مقدیشیولغتنامه دهخدامقدیشیو. [ م ُ ق َ ] (اِخ ) شهری است در افریقای شرقی در کنار اقیانوس هند. پایتخت صومالی است و 170000 تن سکنه دارد. عربها در اواسط قرن نهم میلادی در زمان جنگهای
حصن مقدیةلغتنامه دهخداحصن مقدیة. [ ح ِ ن ِ م َ ی َ ] (اِخ ) یاقوت آنرا از گفته ٔ ابن نقطه چنین ضبط کرده ، گوید: از اعمال اذرعات است که آن از اعمال دمشق میباشد. (معجم البلدان ).