مقدورلغتنامه دهخدامقدور. [ م َ ] (ع ص ) تقدیرشده و مقدر. (ناظم الاطباء). امر محتوم . ج ، مقادیر. (از اقرب الموارد). آنچه اراده ٔ خدا بر انجام یافتن آن تعلق گرفته . امر ناگزیر : و
مقدورفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. انجام شدنی؛ امکانپذیر؛ ممکن.۲. امر حتمی؛ مقدر.۳. [قدیمی] قدرتدادهشده؛ تواناشده بر چیزی.
مزدورلغتنامه دهخدامزدور. [ م ُ دَ وِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از مصدر ازدوار. زیارت کننده . (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به ازدوار شود.
ممکنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: مبانی استدلال شدنی، مقدور، میسر، بالقوه، نهفته، قابل انجام، امکانپذیر، ممکنالوقوع، محتمل
ماامکنلغتنامه دهخداماامکن . [ اَ ک َ ] (ع ق مرکب ) حتی المقدور. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : و لایتعرض [ ضعیف المعده ] للجود و الغضاریف ماامکن . (ابن بیطار یادداشت ایضاً).