مقتضبلغتنامه دهخدامقتضب . [ م ُ ت َ ض َ ] (ع ص ) بریده شده . (غیاث ) (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).بریده شده و قطعشده . || شعر مقتضب ؛ شعر بدیهه گفته شده . (ناظم
مقتضبفرهنگ انتشارات معین(مُ تَ ضَ) [ ع . ] (اِمف .) 1 - قطع شده ، بریده . 2 - شعری که به بدیهه گفته شود.
مقتضبفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. در عروض، بحری بر وزن مفعولات مستفعلن مفعولات مستفعلن.۲. (صفت) شعری که بالبدیهه گفته شود.
مقتبلاًلغتنامه دهخدامقتبلاً. [ م ُ ت َ ب َ لَن ْ ] (ع ق ) مرتجلا. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مقتبل شود.
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) جوهری مشهور بابن عیاش . او احمدبن محمدبن عبداﷲبن حسن عیاش بن ابراهیم بن ایوب الجوهری و ازجمله ٔ معاصرین شیخ طوسی است و از او جعفربن محمد
علی تلمسانیلغتنامه دهخداعلی تلمسانی . [ع َ ی ِ ت ِ ل ِ ] (اِخ ) ابن عبدالرحمان تلمسانی . متوفی در سال 557 هَ . ق . وی عهده دار قضاء در تلمسان بود.او راست : المقتضب الاشفی فی اختصار الم
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَم َ ] (اِخ ) ابن محمدبن عبداﷲبن الحسن بن عیّاش بن ابراهیم بن ایوب الجوهری ، مشهور به ابن عیاش و مکنی به ابوعبداﷲ. عالم شیعی . وی در اوائل مائه ٔ پنجم
مرتجللغتنامه دهخدامرتجل . [ م ُت َ ج َ ] (ع ص ) شعر و خطبه ٔ بدیهه گفته شده . (غیاث اللغات ). کلامی که بدون تفکر و تأمل گفته شود اعم از شعر یا نثر. (از فرهنگ فارسی معین ). گفته
سعیدلغتنامه دهخداسعید. [ س َ ] (اِخ ) ابن سعیدالفارقی . مکنی به ابوالقاسم نحوی . مردی ادیب و فاضل بود او را تصنیفات متعددی است . از آنجمله کتاب تقسیمات العوامل و عللها. کتاب تفس