مقتبسلغتنامه دهخدامقتبس . [ م ُ ت َ ب َ ] (ع ص ) آتش گرفته و روشنی گرفته : مقتبس از شعله ٔ رایت شعاع آفتاب مستعار از نفحه ٔ خلقت نسیم خوش دمش . کمال الدین اسماعیل .|| آتش که از آ
مقتبسلغتنامه دهخدامقتبس . [ م ُ ت َ ب ِ] (ع ص ) آتش گیرنده و روشنی گیرنده . (غیاث ) (آنندراج ). آنکه دریافت می کند آتش را از دیگری . (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محیط
مقبسدیکشنری عربی به فارسیحفره , جا , خانه , کاسه , گوده , حدقه , جاي شمع (درشمعدان) , سرپيچ , کاسه چشم , در حدقه ياسرپيچ قرار دادن
مقتبلاًلغتنامه دهخدامقتبلاً. [ م ُ ت َ ب َ لَن ْ ] (ع ق ) مرتجلا. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مقتبل شود.
ثمرهلغتنامه دهخداثمره . [ ث َ م َ رَ ] (اِخ ) یا صد کلمه ٔ بطلمیوس . فصوص مقتبس از کتاب بطلمیوس فلکی در احکام نجوم . حاج خلیفه گوید اسم آن بیونانی انطرومطا یعنی صد کلمه است و آن
هل من مزیدلغتنامه دهخداهل من مزید. [ هََ م ِ م َ ] (ع جمله ٔ اسمیه ٔ استفهامی ) مقتبس از قرآن (30/50) است . صورت ترکیبی این جمله تأویل به مصدر میشود و به جای «بیشتر خواستن » و «افزون
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن عبداﷲبن صالح بن شیخ بن عمیرة، مکنی به ابوالحسن . یکی از اصحاب ابوالعباس ثعلب . مرزبانی در کتاب المقتبس ذکر او آورده است . و ا
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن یوسف بن الکماد، مکنی به ابوالعباس . او راست : زیج المقتبس من زیج الامد علی الابد و الکور علی الدور.