مقابله کردنفرهنگ مترادف و متضاد۱. روبهرو شدن، مواجهه کردن ۲. مبارزه کردن، جنگیدن ۳. برابری کردن، همتا بودن ۴. مقایسه کردن، تطبیق دادن ۵. جبران کردن، تلافی کردن
مقابله کردندیکشنری فارسی به انگلیسیbeard, counter, breast, defy, collate, confront, counteract, pit, match , oppose, outface
مقابلت کردنلغتنامه دهخدامقابلت کردن . [ م ُ ب َ / ب ِ ل َ ک َ دَ ](مص مرکب ) برابری کردن . ایستادگی کردن : مقابلت نکند با حجر به پیشانی مگر کسی که تهور کند به نادانی . سعدی .و رجوع به
چارچار کردنلغتنامه دهخداچارچار کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) برابری و مقابله کردن : تا بر کسی گرفته نباشد خدای خشم پیش تو ناید و نکند با تو چارچار. منوچهری .|| ملاقات کردن . (ناظم الاطب