مفلاکلغتنامه دهخدامفلاک . [ م ِ / م َ ] (ص ) تهیدست . درویش . (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص 276). فلک زده و پریشان حال که الحال مفلوک گویند، و این از اشتقاقات فارسیان است چون فلاکت
مفلاکفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهمفلوک؛ تهیدست؛ بیچیز: ◻︎ به قسمت است مقادیر رزق نه از جهد است / دلیلش ابله مرزوق و زیرک مفلاک (جمالالدین عبدالرزاق: ۲۲۸).
ملأکلغتنامه دهخداملأک . [ م َ ءَ] (ع اِ) پیغام و پیغام بری . ملأکة. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). رسالت . (از اقرب الموارد). || فرشته بدان جهت که پیغام خدای تعالی
ملأکلغتنامه دهخداملأک . [ م َ ءُ ] (ع اِ) رسالت وپیغام بری . (ناظم الاطباء). رجوع به ماده ٔ بعد شود.
ملأکةلغتنامه دهخداملأکة. [ م َ ءَ / ءُ ک َ ] (ع اِ) پیغام و پیغامبری . (ناظم الاطباء). مَلأَک . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به ملأک شود. || نامه و مکتوب . (ناظم الا
ملاکلغتنامه دهخداملاک . [ م َ ] (ع اِ) مخفف مَلأَک . (ازاقرب الموارد) (المنجد). مَلَک . فرشته : بود هاروت از ملاک آسمان از عتابی شد معلق همچنان . مولوی (مثنوی چ نیکلسن دفتر5 بی
ملاکلغتنامه دهخداملاک . [ م َل ْ لا ] (ع ص ، اِ) مأخوذ از تازی ، خداوند ملک و صاحب ملک . (ناظم الاطباء). صاحب قریه ها و مزارع بسیار. صاحب ملک بسیار. ج ، ملاکین . (یادداشت به خط
مفالیکلغتنامه دهخدامفالیک . [ م َ ] (ص ، اِ) ج ِ برساخته از کلمه ٔ مفلوک یا مفلاک . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مفلوک و مفلاک شود.
مفلوکفرهنگ مترادف و متضاد۱. بدبخت، بیچاره، بیچیز، بینوا، تهیدست، تیرهبخت، تیرهروز، شوریدهبخت، فلاکتزده، فلکزده، مفلاک ≠ متنعم ۲. عاجز، ناتوان ۳. ضعیف ۴. فرسوده
غنیلغتنامه دهخداغنی . [ غ َ ] (ع ص ) توانگر. ج ، اَغْنیاء . (مهذب الاسماء). توانگر و مالدار. (منتهی الارب ). خلاف فقیر. (کشاف اصطلاحات الفنون ). دارا. دارنده : واﷲ غنی حلیم . (
مفلوکلغتنامه دهخدامفلوک . [ م َ ] (ع ص ) مبتلای فلاکت یعنی فلک زده و مفلس و تباه ، این اسم مفعول از مصدر جعلی است . (غیاث ) (آنندراج ). فلک زده . گرفتار فقر و پریشانی . بدبخت . (
تهیدستلغتنامه دهخداتهیدست . [ ت َ / ت ِ / ت ُ دَ ] (ص مرکب ) همان تنگدست . (شرفنامه ٔ منیری ). کنایه از مفلس و نادار. (آنندراج ). فقیر و بی پول . (ناظم الاطباء). . مفلاک . فقیر. ت