مفعوللغتنامه دهخدامفعول . [ م َ ] (ع ص ، اِ) بکرده شده . (کشاف اصطلاحات الفنون ). کرده شده .(آنندراج ). کرده شده . ساخته شده . عمل شده . ج ، مفعولون ،مفاعیل . (از ناظم الاطباء).
مفعولواژهنامه آزاد(پارسی سره؛ واژۀ پیشنهادی کاربران) کُندار. از "کُن، کردن" و "دار" رویهم به چَمِ "دارندۀ کنش".
مفعولیلغتنامه دهخدامفعولی . [ م َ ] (حامص ) کرده شدگی . (ناظم الاطباء). مفعول بودن . حالت و چگونگی مفعول . انجام شدگی : تواند فاعل مجبور نادان که مفعولی کند دانا مخیر.ناصرخسرو (دی
مفعولیتلغتنامه دهخدامفعولیت . [ م َ لی ی َ ] (ع مص جعلی ، اِمص ) مأخوذ از تازی ، حالت کسی که مفعول شده باشد. || تحمل و بردباری . (ناظم الاطباء).