مفراشلغتنامه دهخدامفراش . [ م ُ ] (اِ) به لغت مراکش ، مفرش و جوال مانندی که در آن بستر و رختخواب می گذارند. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ).
مجرأشةلغتنامه دهخدامجرأشة. [ م ُ رَ ءَش ْ ش َ ] (ع ص ) ابل مجرأشة؛ شتران پرشکم و فربه . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط) . شتران سیر و فربه . (ناظم الاطباء).
مخراشلغتنامه دهخدامخراش . [ م ِ ] (ع اِ) چوب خطکش چرم دوزان . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || چوب سرکج . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد
مجرأشةلغتنامه دهخدامجرأشة. [ م ُ رَ ءَش ْ ش َ ] (ع ص ) ابل مجرأشة؛ شتران پرشکم و فربه . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط) . شتران سیر و فربه . (ناظم الاطباء).
مخراشلغتنامه دهخدامخراش . [ م ِ ] (ع اِ) چوب خطکش چرم دوزان . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || چوب سرکج . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد
مراشقةلغتنامه دهخدامراشقة. [ م ُ ش َق َ ] (ع مص ) با هم و برابر رفتن . (منتهی الارب ). مسایره . (از اقرب الموارد): راشقه مقصده ؛ سایره الیه ؛ باراه فی المسیر، رشق کل صاحبه فتراشقو
مراشةلغتنامه دهخدامراشة. [ م ُ ش َ ] (ع اِ) حق اندک . (منتهی الارب ).گویند: لی عنده مراشة؛ ای حق صغیر. (ناظم الاطباء).
مراشلغتنامه دهخدامراش . [ م َ ] (اِ) به معنی قی باشد که آن را شکوفه و استفراغ هم میگویند و به این معنی به حذف الف نیز آمده است که مرش باشد. (برهان قاطع). ظاهراً این کلمه مصحف هر