مفاهرلغتنامه دهخدامفاهر. [ م ُ هَِ ] (ع اِ) گوشت سینه ٔ مردم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
ماهرفرهنگ مترادف و متضادآزموده، استاد، تردست، چابکدست، حاذق، خبره، زبردست، کارآمد، کاردان، کارکشته، متبحر، متخصص، مجرب ≠ ناشی، غیر ماهر
ماهرخ، ماهرخفرهنگ مترادف و متضادمهطلعت، مهچهر، مهپاره، ماهسیما، ماهرو، ماهمنظر، مهعذار، مهرخ، زیبا، مهلقا، خوشگل، قشنگ ≠ بدگل، زشت
ماهرو، ماهروفرهنگ مترادف و متضادخوشگل، زهرهجبین، زیبا، قشنگ، ماهرخ، ماهسیما، ماهطلعت، ماهمنظر، مهجبین، مهپاره، مهرخ، مهسا، مهطلعت، مهعذار، مهلقا، مهوش ≠ زشترو
مساهرتفرهنگ مترادف و متضاد۱. شبزندهداری، بیتوته، شببیداری ۲. شب را باهم به روز آوردن، شبزندهداری کردن
يَنْحِتُونَفرهنگ واژگان قرآنماهرانه و هنرمندانه مي تراشند ("کَانُواْ يَنْحِتُونَ " : ماهرانه و هنرمندانه می تراشيدند)