مغلولاًلغتنامه دهخدامغلولاً. [ م َ لَن ْ ] (ع ق ) غل برنهاده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). به حال مغلول . به وضع غل بر گردن و دست و پای افکنده :آنان را مغلولاً از زندان به پای چوب
مأفوللغتنامه دهخدامأفول . [ م َءْ ] (ع ص ) ضعیف رأی و عقل ، ابدال مأفون است . (منتهی الارب ) (آنندراج ): رجل مأفول الرأی ؛ مرد سبک مغز، مبدل مأفون است .(از ذیل اقرب الموارد
مغفللغتنامه دهخدامغفل . [م ُ ف ِ ] (ع ص ) اغفال کننده . بیخبرکننده : حرص صیادی ز صیدی مغفل است می کند او دلبری او بیدل است .مولوی (مثنوی چ رمضانی ص 291).
مغفللغتنامه دهخدامغفل . [ م ُ غ َف ْ ف َ ] (ع ص ) نادان و کندذهن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). آنکه زیرک نباشد. (از اقرب الموارد). گول . غافل . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : چنان
ناخودآگاهلغتنامه دهخداناخودآگاه . [ خوَدْ / خُدْ ] (ص مرکب ) که از خود بی خبر است . که از خود آگاه نیست . که از خویشتن خود آگاهی ندارد. || در اصطلاح روانشناسی ، مغفوله . لاعن شعور. م
هارتمانلغتنامه دهخداهارتمان . (اِخ ) کارل روبرت ادوارد فن . فیلسوف آلمانی که در سال 1842 م . در برلن متولد شد و در سال 1906 درگذشت . پسر یک ژنرال توپخانه بود و در سال 1858 م . به آ
شعورلغتنامه دهخداشعور. [ ش ُ ] (ع اِ) ج ِ شَعْر. (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || ج ِ شَعَر. (ناظم الاطباء). رجوع به شَعْر و شَعَر شود. || (اِمص ) فهم و دریافت و
تداعی معانیلغتنامه دهخداتداعی معانی . [ ت َ ی ِ م َ ] (ترکیب اضافی ،اِمص مرکب ) یکی از اعمال نفس ، که بدان تصور یک معنی ، معنی دیگر را به خاطر آرد. آقای دکتر سیاسی آرند: ... این طور بر