مغسوللغتنامه دهخدامغسول . [ م َ ] (ع ص ) شسته . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). شسته شده . غسل داده شده و پاک شده . (از ناظم الاطباء). غسیل . (اقرب الموارد):ثوب مغسو
مسوللغتنامه دهخدامسول . [ م ُ س َوْ وِ ] (ع ص ) اغواکننده . فریبنده . بی راه کننده . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ج ، مسولین : و آنچه کرده است از سر تعجیل بوده است به وس
مسولینلغتنامه دهخدامسولین . [ م ُ س َوْ وِ ] (ع ص ، اِ)ج ِ مسول (در حالت نصبی و جری ). رجوع به مسول شود.
مغلولاًلغتنامه دهخدامغلولاً. [ م َ لَن ْ ] (ع ق ) غل برنهاده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). به حال مغلول . به وضع غل بر گردن و دست و پای افکنده :آنان را مغلولاً از زندان به پای چوب
مسوللغتنامه دهخدامسول . [ م ُ س َوْ وَ ] (ع ص ) اغواشده . فریب خورده . بیراه کرده شده . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد)
دست شستهلغتنامه دهخدادست شسته . [ دَ ش ُ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) مغسول الید.- دست شسته بخون ؛از جان گذشته . آماده ٔ جانبازی : همی تاخت چون باد تا طیسفون سپاهی همه دست شسته به خون
خبث الرصاصلغتنامه دهخداخبث الرصاص . [ خ َ ب َ ثُرْ رَ ] (ع اِ مرکب ) خاک ار زیر گداخته . (از ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ثفل قلمی است بغایت قابض و مغسول او جهت التیام جراحت چشم و تقویت باصر
زمورلغتنامه دهخدازمور. [ زُ ] (اِ) اسم فارسی زفت یابس است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). در مخزن گفته اسم پارسی زفت یابس است و دردلک مغسول را زمورلاک نامند و مستعمل زرگران است . (انجمن
طین داغستانیلغتنامه دهخداطین داغستانی . [ ن ِ غ ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) قسمی از او زرد کاهی کم رنگ و قسمی مغسول و سفید و مصنوع بشکل قرصی و قسمی مایل بکبودی است و مجموع آن خوشبو خصوص
غسیلةلغتنامه دهخداغسیلة. [ غ َ ل َ ] (ع ص ) مؤنث غسیل . (منتهی الارب ). به معنی مغسولة. ج ، غَسالی ̍. (قطر المحیط). (اقرب الموارد). رجوع به غسیل شود.