مغرزلغتنامه دهخدامغرز. [ م َ رِ ] (ع اِ) جای فروکردن چیزی و جای فروبردن سوزن و پایه و بنیادو بیخ و جای نشاندن چیزی . ج ، مغارز. (ناظم الاطباء).جای فروکردن چیزی و در لسان گوید اص
مغرزلغتنامه دهخدامغرز. [ م ُ رِ ] (ع ص )واد مغرز؛ رودبار یزناک . (منتهی الارب ) (آنندراج ). رودباری که در آن گیاه غرز باشد که قسمی است از ثمام و بدترین گیاهها می باشد برای چریدن
مغرضلغتنامه دهخدامغرض . [ م ُ غ َرْ رَ ] (ع ص ) تهی شده . خالی گشته . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ).
مغرضلغتنامه دهخدامغرض . [ م َ رِ ] (ع اِ) فرود سینه ٔ شتر و جانب شکم اسفل اضلاع . ج ، مغارض . (منتهی الارب ) (آنندراج ). فرود سینه ٔ شتر و جانب شکم از زیر اضلاع . (ناظم الاطباء)
مغرضلغتنامه دهخدامغرض . [ م ُ رِ ] (ع ص ) بدخواه . و بدنفس و بدفطرت و کسی که دارای غرض و کینه باشد. (ناظم الاطباء). این کلمه که معمولاً به معنی صاحب غرض استعمال می شود، در لغت ع
مغرزةلغتنامه دهخدامغرزة. [ م ُ غ َرْ رِ زَ ] (ع ص ) جراد مغرزة؛ ملخ دنب به زمین سپوزنده جهت بیضه نهادن . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مغرزةلغتنامه دهخدامغرزة. [ م ُ غ َرْ رِ زَ ] (ع ص ) جراد مغرزة؛ ملخ دنب به زمین سپوزنده جهت بیضه نهادن . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مغارزلغتنامه دهخدامغارز. [ م َ رِ ] (ع اِ) ج ِ مَغرِز.(ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). رجوع به مغرز شود.
اغرازلغتنامه دهخدااغراز. [ اِ ] (ع مص ) گیاه غرز رویانیدن زمین . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). گیاه غرزدار شدن وادی : اغرز الوادی ؛ صار ذاغرز فهو مغرز ای منبت الغرز. (از اقرب ال
یزناکلغتنامه دهخدایزناک . [ ی َ ] (ص مرکب ) که پر از گیاه یز است . که یز فراوان در آن روید: وادی مُغرز؛ رودبار یزناک . (منتهی الارب ). رجوع به یز شود.
اسپکلغتنامه دهخدااسپک . [ اَ پ َ ] (اِ) خیمه ٔ کلان . (غیاث اللغات ). || از اندامهای اسطرلاب . (التفهیم بیرونی ). فَرَس . از اعضاء اسطرلاب . || پره و دندانه ٔ کلید: المغبن ؛ جای