مغرلغتنامه دهخدامغر. [ م َ ] (ع مص ) شتافتن . (تاج المصادر بیهقی ). رفتن و بشتافتن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). مغر فی البلاد مغراً؛ رفت در شهرها و به شتاب رفت . (ناظم الاطب
مغرلغتنامه دهخدامغر. [ م َ غ َ ] (ع ص ) رنگی است سرخ غیرخاص یا سرخی تیره ٔ سپیدی آمیز. (منتهی الارب ) (آنندراج ). رنگ سرخ غیرخالص و یا سرخ تیره ٔ سپیدی آمیخته . (ناظم الاطباء)
مقرلغتنامه دهخدامقر. [ م َ ق َرر ] (ع اِ) آرامگاه . (دهار). جای قرار وآرام . (غیاث ) (آنندراج ). جای آرمیدن وقرارگرفتن و آرامگاه و جای قرار و آرام و خانه و مسکن و منزل و مکان .
مقرلغتنامه دهخدامقر. [ م َ ] (ع اِ) زهر قاتل . (منتهی الارب ) (آنندراج ). زهر. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || صبر. (منتهی الارب ) (آنندراج ). دارویی تلخ که صبر گویند. (نا
مغربلغتنامه دهخدامغرب . [ م ُ غ َرْ رِ ] (ع ص ) سوی مغرب شونده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). سوی مغرب شونده و آن که به سوی مغرب می رود. (ناظم الاطباء). || شأو مغرب ؛ بعید. فاصله
مغربلغتنامه دهخدامغرب . [ م َ رِ ] (اِخ ) (کشور...) کشوری است در شمال غربی افریقا. از شمال به دریای مدیترانه ، از مشرق به الجزایر و از جنوب به الجزایر و صحرای شمال باختری یا صحر
مغره ٔ لمنیهلغتنامه دهخدامغره ٔ لمنیه . [ م َ رَ /رِ ی ِ ل ِ م ُ نی ی َ / ی ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) طین مختوم . خواتیم لمنیة. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به لمنی در همین لغت
مغرةلغتنامه دهخدامغرة. [ م ُ رَ ] (ع اِ) رنگ سرخ غیرخالص و سرخ تیره ٔ سپیدی آمیخته . (ناظم الاطباء).رنگی که به سرخی زند. (از اقرب الموارد). مَغَر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموار
مغربلغتنامه دهخدامغرب . [ م ُ غ َرْ رِ ] (ع ص ) سوی مغرب شونده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). سوی مغرب شونده و آن که به سوی مغرب می رود. (ناظم الاطباء). || شأو مغرب ؛ بعید. فاصله
مغربلغتنامه دهخدامغرب . [ م َ رِ ] (اِخ ) (کشور...) کشوری است در شمال غربی افریقا. از شمال به دریای مدیترانه ، از مشرق به الجزایر و از جنوب به الجزایر و صحرای شمال باختری یا صحر