مغبوطلغتنامه دهخدامغبوط. [ م َ ] (ع ص ) محسود. (غیاث ) (آنندراج ). آنکه به حال او رشک برند و آرزوی حال او را کنند بی آنکه زوال آن حال را بخواهند. (از اقرب الموارد). که بر او غبطه
مغبوطفرهنگ انتشارات معین(مَ) [ ع . ] 1 - (اِمف .) کسی که بر او غبطه برند. 2 - (ص .) خوشبخت ، نیکبخت . 3 - زیبا، خوش .
مغبوطهلغتنامه دهخدامغبوطه . [ م َ طَ ] (ع ص ) هرچیز آرزوشده و دولت و ثروت . (ناظم الاطباء). || در فرهنگ گشایش نامه به معنی جعد کرده شده نوشته و در کتب لغت یافته نشد مگر به معنی حس
مضبوطفرهنگ مترادف و متضاد۱. بایگانی ۲. ضبطشده ثبتشده ۳. ضبط، گردآوری ۴. محکم، استوار ۵. بازداشت، توقیف ۶. صحیح، درست، بیغلط ۷. ضابطهمند ۸. منظم، مرتب ۹. محفوظ
مغبوطهلغتنامه دهخدامغبوطه . [ م َ طَ ] (ع ص ) هرچیز آرزوشده و دولت و ثروت . (ناظم الاطباء). || در فرهنگ گشایش نامه به معنی جعد کرده شده نوشته و در کتب لغت یافته نشد مگر به معنی حس
اسامةلغتنامه دهخدااسامة. [ اُ م َ ] (اِخ ) ابن مرشدبن علی بن مقلدبن نصربن منقذ الکنانی و الکلبی الشیزری الملقب بمؤیدالدولةمجدالدین و المکنی بابی المظفر از اکابر بنی منقذ اصحاب ق