مغاملغتنامه دهخدامغام . [ م َ ] (اِخ ) شهری است در اندلس و آن را مغامة نیز گویند و در آن معدن گل سرشوی است و از آنجا به سایر شهرهای مغرب برند. (از معجم البلدان ). از قرای طلیطله
مقامفرهنگ مترادف و متضاد۱. پست، درجه، رتبه ۲. جاه، سمت، شان، قدر، مرتبه، مسند، منزلت، منصب، نشیم ۳. اشل، پایه
مقامفرهنگ مترادف و متضاد۱. جا، جایگاه، کاشانه، ماوا، محل، مسکن، مکان، منزل، موضع، موطن ۲. آهنگ، پرده، نوا، راه
مقامدیکشنری فارسی به انگلیسیate, bench, berth, chair, condition, cy _, dimension, place, job, level, office, position, post, range, rank, station, stature, status, step
مغامضلغتنامه دهخدامغامض . [ م َ م ِ ] (ع اِ) ج ِ مَغمَض . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به مغمض شود.
مغامرلغتنامه دهخدامغامر. [ م ُ م ِ ] (ع ص ) در سختی و ازدحام اندازنده خود را بی ترس و بیم . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). آنکه حمله می کند و جنگ می نماید بی ترس و بیم . (ناظم
مغامرةلغتنامه دهخدامغامرة. [ م ُ م َ رَ ] (ع مص ) خود را در جنگی سخت اوکندن . (المصادر زوزنی ). به یکدیگر درآویختن بی باک و بیم . (منتهی الارب ) (آنندراج ). غامره مغامرة؛ حمله کرد
مغامزلغتنامه دهخدامغامز. [ م َ م ِ ] (ع اِ) ج ِ مَغمَز.(اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به مغمز شود.
مغامیلغتنامه دهخدامغامی . [ م َ می ی ] (ص نسبی ) منسوب است به مغامة. (از الانساب سمعانی ). منسوب است به مغام . (الحلل السندسیة ج 2 ص 9). و رجوع به مغام شود.
مغامضلغتنامه دهخدامغامض . [ م َ م ِ ] (ع اِ) ج ِ مَغمَض . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به مغمض شود.
مغامرلغتنامه دهخدامغامر. [ م ُ م ِ ] (ع ص ) در سختی و ازدحام اندازنده خود را بی ترس و بیم . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). آنکه حمله می کند و جنگ می نماید بی ترس و بیم . (ناظم
مغامرةلغتنامه دهخدامغامرة. [ م ُ م َ رَ ] (ع مص ) خود را در جنگی سخت اوکندن . (المصادر زوزنی ). به یکدیگر درآویختن بی باک و بیم . (منتهی الارب ) (آنندراج ). غامره مغامرة؛ حمله کرد