مغاملغتنامه دهخدامغام . [ م َ ] (اِخ ) شهری است در اندلس و آن را مغامة نیز گویند و در آن معدن گل سرشوی است و از آنجا به سایر شهرهای مغرب برند. (از معجم البلدان ). از قرای طلیطله
مقامفرهنگ انتشارات معین(مَ) [ ع . ] (اِ.) 1 - جای ایستادن ، مکان . 2 - مرتبه ، درجه . 3 - پایگاه ، منزلت . 4 - پردة موسیقی .
مغامرةدیکشنری عربی به فارسیسرگذشت , حادثه , ماجرا , مخاطره , ماجراجويي , تجارت مخاطره اميز , در معرض مخاطره گذاشتن , دستخوش حوادث کردن , با تهور مبادرت کردن , دل بدريا زدن , خود را بمخاطر
مغامضلغتنامه دهخدامغامض . [ م َ م ِ ] (ع اِ) ج ِ مَغمَض . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به مغمض شود.
مغامیلغتنامه دهخدامغامی . [ م َ می ی ] (ص نسبی ) منسوب است به مغامة. (از الانساب سمعانی ). منسوب است به مغام . (الحلل السندسیة ج 2 ص 9). و رجوع به مغام شود.