معینلغتنامه دهخدامعین . [ م ُ ] (اِخ ) محمد (1296-1350 هَ . ش .) فرزند شیخ ابوالقاسم . جداو شیخ محمدتقی معین العلما که در سلک علمای روحانی بود پس از فوت پدر به تربیت وی همت گماش
ماینلغتنامه دهخداماین . [ ] (اِخ ) شهرکی است با نعمت میان پارس و اسپاهان . (حدود العالم چ دانشگاه ص 136).
مئینلغتنامه دهخدامئین . [ م ِ ] (ع اِ) ج ِ مائة. (ناظم الاطباء)(اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). صدها : خود گرفتم کنند و نیز نهندپای بر پایه ٔ الوف و مئین . انوری .و رجوع به مائ
معيندیکشنری عربی به فارسیمخصوص , ويژه , خاص , بخصوص , مخمص , دقيق , نکته بين , خصوصيات , تک , منحصر بفرد , معين , اخص
معیّنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: وجود معیّن، حادث، خاص، ازپیشتعیینشده، چنان وضعی، وضعیتی، محیطی، مجاور منوط، مشروط، موکول، مرتبط، مربوط، مناسب، مقتضی اتفاقی، متعاقب محدود
معین الدولهلغتنامه دهخدامعین الدوله . [ م ُ نُدْ دَ / دُو ل َ ] (اِخ ) سقمان اول . اولین تن از امرای ارتقیه کیفا (494-498 هَ . ق .). (از طبقات سلاطین اسلام ص 149).
معین الدینلغتنامه دهخدامعین الدین . [ م ُ نُدْ دی ] (اِخ ) ابن الوزیر فخرالدین از وزرای سلسله ٔ سلجوقی است و در اوایل وزارت او دولت آل سلجوق منقرض شد و سلطان تکش خوارزمشاه برسلطان طغر
معین الدینلغتنامه دهخدامعین الدین . [ م ُ نُدْ دی ] (اِخ ) رجوع به احمدبن ابی الخیر زرکوب و شدالأزار ص 4 و 317 شود.
معین الدولهلغتنامه دهخدامعین الدوله . [ م ُ نُدْ دَ / دُو ل َ ] (اِخ ) سقمان اول . اولین تن از امرای ارتقیه کیفا (494-498 هَ . ق .). (از طبقات سلاطین اسلام ص 149).