معونتلغتنامه دهخدامعونت . [ م َ ن َ ] (ع مص ) یاری دادن . (غیاث ). یاری کردن . عون . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || (اِمص ). یاری . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کمک . مدد : من د
مؤونتلغتنامه دهخدامؤونت . [ م َ ئو ن َ ] (ع اِ) مؤونة. مؤونه . قوت . لوازم معیشت از نفقه و گرانی نفقه . (از یادداشت مؤلف ). مؤنة. (ناظم الاطباء) : عیالان و مؤونت بسیار دارد
هم پشتیلغتنامه دهخداهم پشتی . [ هََ پ ُ ] (حامص مرکب ) مدد و معونت و یکدیگر را یاری کردن : هم پشتی و یکدلی و موافقت میباید. (تاریخ بیهقی ). از هم پشتی دشمنان اندیش نه از بسیاری ایش
مخدةلغتنامه دهخدامخدة. [ م َ خ َ دَ ] (ع اِمص ) (از «م خ د») معونت . یقال : هو محتاج الی مخدته ؛ ای معونته . (اقرب الموارد) (محیط المحیط). یاری گری . (منتهی الارب ).یاری و معونت
خفاجهلغتنامه دهخداخفاجه . [ خ َ ج َ ] (اِخ ) طایفه ای از عربان راه زن و قطاع الطریق . (از غیاث اللغات ) (ناظم الاطباء). در آنندراج آمده است که این طایفه از بنی عامرند : از خفاجه
دوش دادنلغتنامه دهخدادوش دادن . [ دا دَ ] (مص مرکب ) یاری کردن . مدد کردن . (ناظم الاطباء). کنایه است از امداد و معونت کردن و این ترجمه ٔ هندی است چه در هندوستان رسم است که مردم جنا